یادداشت

رنج ناتوانی از دوست داشتن

دوست عزیز من! نمیدونم، شاید من به اندازه ای که تو میگی تو رو دوست ندارم! ولی رها کردنه من به حال خودم جواب میده! باید بلد باشی چطوری کاری کنی که تمام ذهن من مشغول تو بشه، باید زمان بندی رو بلد باشی، باید برنامه رو بدونی، باید فرصت بدی... این یه  اصل کلیه! باید بدونی کجا چطوری نگاه کنی! باید بدونی چه زمانی چی بگی... باید وقت نداشته باشی! باید مغرور باشی! باید تکلیفت با خودت مشخص نباشه! باید دوستت دارم گفتن رو صرفه جویی کنی! باید آزار بدی، باید دور از دسترس باشی...! و نباید از دست دادن من بترسی! و نباید راه گریز من از تو رو بسته نگه داری...

ببین! خودم دارم بهت میگم که!! البته نمیدونم هنوز رو من جواب میده یا نه... خلاصه از ما گفتن بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 20:54  توسط فاطمه  | 

باز از تو مینویسم! تمام زندگیمو که مرور میکنم، تمام کسایی که اومدن و رفتن، تمام تصمیمهایی که گرفتم و..! به یه نقطه میرسم که بیشتر از همه چیز تاثیر گذاشته و بیشتر از همه چیز منو ناتوان کرده..! شاید اگه جای پزشکی، هنر میخوندم انقد زندگیمو زیر و رو نشده بود که بودن تو باعثش شده! من نمیتونم به آدمها نزدیک بشم، نمیتونم باهاشون رابطه داشته باشم،نمیتونم خطوط روحشون رو لمس کنم، نمیتونم به جسمشون دست بزنم... بعد از تو انقدر ناتوان شدم! یه جوری رخنه کردی تو همه چیز که...! نمیدونم چجوری باید بذارمت کنار! چجوری بهت بگم برو!

بیا اینم از اولین پست وبلاگ جدیدم، که همش تو بود توش!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 20:35  توسط فاطمه  |